نگاهي به زندگي خصوصي رهبر ملي صنعت نفت ايران
در خلوت مصدق
«سرود به پايان رسيده است، فرياد شيرين اشتياق، بر لب فسرده است» (فردريش نيچه).
عاقبتِ سال هاي حصر و تبعيد، پايان يک تراژدي است؛ مالک تبعيدي قلعه احمدآباد، در آخرين روزهاي زمستان سال ١٣٤٥، درگذشت. او سال هاي انزوا و تنهايي را پشت سر گذاشته، مثل هميشه دور از خانواده و همسرش. ديدار خانواده تنها به روزهاي جمعه محدود مي شود. نامه هايش طعم تلخ تنهايي و نااميدي مي دهد: «از تنهايي رنج مي کشم، فصل تابستان اغلب در خارج از عمارت بودم و هر کس مي آمد چند کلمه با او حرف مي زدم ولي در اين فصل زمستان که هوا سرد است، در اتاق مي مانم و بسيار بد مي گذرد. کسي را هم نتوانستم پيدا کنم که مورد اعتماد باشد و با او حرف بزنم. از روي حقيقت، ديگر نمي خواهم زنده باشم». محمد مصدق، اين نامه را در بيستم بهمن ١٣٤٠ به پسرش محمود نوشته است. حرف هايش تلخ است و هرروز تلخ تر مي شود. سال ها براي آقاي نخست وزير سخت جانکاه مي گذرد: «اکنون در حدود ١٠سال است که از اين قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روي حقيقت از اين زندگي سير شده ام. باري يقين دارم که به شما هم بد گذشته است ولي چون محبوس نبوده ايد و کسي مانع ملاقات شما نبوده و از اين بابت آزاد بوده ايد، با زندگي بنده که در يک اتاق زندگي مي کنم و گاه مي شود که در روز، چند کلمه هم صحبت نمي کنم بسيار فرق دارد. اين است وضع زندگي اشخاصي که يک عقيده اي دارند و تسليم هوا و هوس ديگران نمي شوند». اين را مصدق هشتم شهريور ۱۳۴۴ نوشت، در پاسخ به نامه مريم فيروز، دختردايي اش و از اعضاي حزب توده ايران. شش سال قبل هم به پسرش، احمد شکوه کرد: «شما نمي دانيد از تنهايي و حرف نزدن با کسي چقدر به من بد مي گذرد». (۲۳ بهمن ۱۳۳۸) نامه هايي که از قلعه به در آمد حکايت پيرِ در حصري بود که آنجا را «زندان ثانوي» مي ناميد. «کماکان در اين زندان ثانوي به سر مي برم. با کسي حق ملاقات ندارم و از اين محوطه قلعه نمي توانم پاي به خارج گذارم و بر اين طريق مي گذرانم تا ببينم چه وقت خداوند به اين زندگي خاتمه مي دهد». او قبلا هم محصور احمدآباد بود. در دوران سال هاي حکومت رضاشاه؛ در سال ١٣٢٠ به خراسان تبعيد شد به مدت ١٥ روز. «ارنست پرون»، دوست دوران کودکي وليعهد که از قضا پزشکش، پسر مصدق بود، در اين ماجرا دخالت کرد و شاه متقاعد شد که مصدق به احمدآباد بازگردد. چند ماه بعد هم تهاجم روس و انگليس و آمريكا به سلطنت رضاشاه پايان داد، اما اين بار او پير و دل شکسته تر بود. روز عيد سال ١٣٤١ آرزويش همين بود: «روزي نيست که از خدا مرگ نخواهم، آن هم چون مقدر نيست به سراغم نمي آيد و مرا در اين زندان ثانوي واله و حيران گذاشته است». مرگ همسرش در ١٣٤٤ ضربه اي ديگر بر روح آزرده او بود، اما اين غم يک سال بيشتر طول نکشيد. سرطانِ کام دهان و بي احتياطي پزشک درمانگر در استفاده از اشعه، سوختگي مخاط و خون ريزي دستگاه گوارش مجال زندگي را از او گرفت. در ساعت شش صبح روز يکشنبه، ١٤ اسفند ١٣٤٥؛ همان زمان که روز رنگابه اي بر سياهيِ افق شرق مي کشيد، پس از دو بار عمل جراحي، درحالي که با انتقال خود به خارج از کشور براي مداوا مخالفت کرده بود، در بيمارستان نجميه و در ميان جمعي کوچک چشم بر دنيايي که چندان آن را دوست نمي داشت، فروبست؛ اين آخرين سکانس زندگي پير محصور در قلعه احمدآباد است. او تا آخرين روزهاي حياتش زندگي نامه نوشت و از احوالاتش گفت.
پرده آخر
بيمار اتاق شماره ٦٢ بيمارستان نجميه تهران، بار ديگر به احمدآباد بازگشت؛ وصيت کرده بود که در ابن بابويه کنار شهداي ٣٠ تير دفن شود، اما شاه وصيتش را نپذيرفت و بعد از نيم قرن از زمان فوتش هنوز آن ايراني پرآوازه، نه در قبر دائمش آرميده و نه سنگ قبري دارد؛ هنوز زمان اجراي وصيتش نرسيده است. عصر روز يکشنبه، روزنامه اطلاعات در خبري کوتاه، فوت دکتر مصدق را در چند خط اعلام کرد. سهم رهبر ملي شدن صنعت نفت و نخست وزير ۲۸ ماهه ايران که با کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برکنار و سپس محاکمه و زنداني و دست آخر به احمدآباد تبعيد شد، همين چند خط نوشته از مطبوعات رسمي کشور بود. ساعت ١١:٤٥ آن روز جنازه اش را به قلعه احمدآباد منتقل کردند در ميان تني چند از دوستانش و خانواده. مهندس کاظم حسيبي که پس از انتقال جنازه به احمدآباد رسيده بود در يادداشت هاي خود مي نويسد: «در راه دو ستون نظامي با ٢٠ دستگاه جيپ که ١٢ دستگاه مجهز به وسايل مخابراتي بودند و ١٠ ماشين با سرباز و اسلحه و وسايل ديدم... در احمدآباد اتومبيل پليس و ژاندارمري در داخل باغ بودند». در آن روز سرد نيمه اسفند ١٣٤٥ پيکر دکتر مصدق، توسط يدالله سحابي غسل داده شد و آيت الله سيدرضا زنجاني بر او نماز خواند. پس از آن جنازه را در صندوقي قرار داده و در اتاق دکتر به امانت به خاک سپردند. با مرگ مصدق، رژيم برآمده از کودتا نفس به راحتي کشيد، مصدق رفته بود.
در حبس مجرد
اگر سکانس پاياني زندگي محمد مصدق، نخست وزير ايران، تراژيک بود، سقوط دولت ملي با کودتاي بيگانه، شوکراني براي مصدق بود؛ شايد رمز ماندگاري اش در تاريخ. دولتش نه با استيضاح و راي مخالف مجلس که با کودتاي بيگانه سرنگون شد تا حماسه اش تکميل شود در نهضت ملي ايران. چند ماه بعد، او در محکمه نظامي با غرور و افتخار خود را تنها پيروز ميدان کودتا و دادگاه خواند و به آنچه کرده بود مباهات داشت. (جليل بزرگمهر، مصدق در دادگاه تجديدنظر نظامي، ص ١٩٤). او سال ها بعد در مرور آن روزهاي زندگي خود گفته است: «از آنچه کرده ام و يکي از آنها عدم تسليم بود تا هدف ملت ايران از بين نرود، بسيار راضي و خشنودم والا من هم مثل ديگران مي شدم که نه از خود اسمي و نه از هدف ملت ايران سخني در ميان بگذارند».
براي سياست مداري چون او، وداعي نمادين تر از اين ممکن نبود. دفاعش از خود در دادگاه نظامي شاه ماندگار شد، بعد از آن سه سال حبس مجرد را تحمل کرد و عفو شاهانه را نپذيرفت. در بخشي از «خاطرات و تالمات» نوشته است: «کساني که زندان مجرد را ديده و با آن سروکار داشته اند، مي دانند که در اين مکان، آن هم به يک بي گناه و بي تقصير چقدر سخت و بد مي گذرد. در روزهاي اول زندان آن قدر خسته و ناتوان بودم که هيچ چيز، جز يک استراحت کامل چاره دردم نمي کرد: مبارزه انتخاباتي دوره تقنينيه، مبارزه با شرکت نفت ايران و انگليس، کارهاي کميسيون نفت در مجلس شانزدهم، قبول مسئوليت اداره مملکت، دفاع در شوراي امنيت و ديوان بين المللي دادگستري، مخالفت هاي مغرضانه داخلي، غائله ٩ اسفند و اشتهار پيش آمد غائله هاي ديگر تمام سبب شده بود که با نگراني بسياري از هر پيشامد انجام وظيفه کنم...». او چند روز اول زندان را استراحتي براي خود مي دانست تا زمان دادگاه نظامي در دادگاه بدوي و تجديدنظر نظامي؛ نتيجه دادگاه سه سال حبس براي او بود: «نه تنها شخص خودم بلکه دستوردهندگان صدور راي هم باور نمي کردند که من از اين زندان جان سلامت به در برم». بعد از آزادي از زندان لشکر ۲ زرهي در روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ به احمدآباد تبعيد شد، در ميان عده اي سرباز و گروهبان که مامور حفاظتش بودند.
اشرافي دموکرات
نجم السلطنه ريزنقش و پريده رنگ بود؛ او براي بقا و حفظ موقعيتش مي جنگيد و از فرصت هاي اندک موجود بهره مي گرفت تا اينکه داراي نفوذي زياد بر شاهزاده ها و وزيران شد. او سواد چنداني نداشت اما فوق العاده باهوش بود. شهره به صراحت و تندي زبان، خواهر شاهزاده عبدالحسين ميرزاي فرمانفرما، از گرمي و صراحت طبع برخوردار بود. سه بار، هر بار با مرداني سالخورده و ثروتمند ازدواج کرد. سه بار بيوه شد و با بي ثباتي مالي ملازم آن مقابله کرد. همسر اول نجم السلطنه در ١٢٥٩ درگذشت. او به دنبال يک حکمراني ايالتي نابودکننده بسيار بدهکار شد. تازه بيوه، فقط ٢٧ سال داشت با دو دختر. ازدواج دومش با ميرزا هدايت الله وزير دفتر، پدر مصدق دو سال بعد اتفاق افتاد. ميرزا هدايت الله از آخرين ازدواجش فقط صاحب دو فرزند شد؛ محمد و آمنه. محمد در ۲۹ ارديبهشت ۱۲۶۱ در تهران و به روايتي در روستاي آهو از توابع آشتيان، به دنيا آمد.
وزير دفتر ٤٠ سال از همسرش بزرگ تر بود و از ازدواج هاي قبلي اش چندين فرزند داشت. او مرد قلم بود نه شمشير. بعدها مصدق مقام پدرش را به ارث برد. بيهودگي اين نظام و بي ثمري دفاع از اين شغل را در خاطرات و تالماتش چنين نوشت: «لفظ مستوفي و دزد مترادف شده بود». مصدق نقل مي کند: «يکي از مستوفيان فاسد، سه چلچراغ بلور و يک جعبه سازي که دو عروسک رقاص داشت براي مادرم فرستاد، پدرم بي اندازه ناراحت شده بود اما مادرم بي اختيار گفت: خودت که از هيچ کسي چيزي قبول نمي کني، اين هديه اي را هم که براي من آورده اند، مي خواهي رد کني؟!» بعدها خود نيز چنين کرد؛ بار كاميون خربزه ارسالي اميرتيمور کلالي، از مشهد را قبول نکرد و به دارالمجانين فرستاد. بعد از آن مصدق، نريمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: «مطالعه کن و ببين چه محل درآمدي پيدا مي کني که جيره مريض هاي آنجا را بالا ببري که مريض هايي که آنجا مي خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضيقه نباشند. بعد از آن بود که جيره هر مريض از سه تومان به ١٠ تومان افزايش يافت». عشق مصدق به مادرش به علاقه اش نسبت به پدر مي چربيد، اما اين مشي پدر بود که او در پيش گرفت.
در سال ١٢٧٤ پس از مرگ پدرش لقب «مصدق السلطنه» را به ارث برد. او در اين زمان تنها ١٣ سال داشت. مصدق چهار سال را به عنوان مستوفي دربار نزد برادرش به شاگردي سپري کرد و سپس به سمت مستوفي ولايت خراسان منصوب شد. مصدق به عنوان يک آريستوکرات جوانِ هوادارِ آرمان مشروطه و عضو مخفي انجمن «آزادي خواه انسانيت» که عمدتا متشکل از افراد خانواده آشتياني بود، در ٢٥سالگي در اولين انتخابات مجلس در دوره مشروطيت به وکالت «اعيان» اصفهان انتخاب شد ولي اعتبارنامه او به دليل سنش که به ٣٠ سال تمام نرسيده بود، رد شد. اعتبارنامه او مورد اعتراض قرار مي گيرد: «ميرزا داودخان موتمن الممالک، نماينده کرمان و عضو شعبه که تاريخ وفات مرحوم مرتضي قلي خان وکيل الممالک والي کرمان و شوهر اول مادرم را مي دانست چنين استدلال نمود: اگر مادرم بلافاصله پس از چهار ماه و ١٠ روز عده قانوني با پدر ازدواج کرده بود و من هم ٩ ماه بعد از آن متولد شده بودم، باز ٣٠ سال نداشتم. چون اين حرف جواب نداشت صرف نظر کردم». اما در مجلس شانزدهم اين اعتراض به سودش تمام مي شود: «در کابينه وثوق الدوله که هنوز قرارداد تصويب نشده ولي رويه کار دولت معلوم بود و من مي خواستم از ايران بروم و در يکي از ممالک اروپا اقامت کنم، احتياج به گذرنامه داشتم که طبق تصويب نامه هيئت وزيران گذرنامه به کساني داده مي شد که داراي سجل احوال باشند. نظر به اينکه سال ولادتم در پشت قرآني نوشته شده بود که در دست نبود آن را بدون تحقيق و تشخيص اختلاف سال قمري با شمسي در کلانتري ٣ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد و موقع انتخابات دوره ١٦ تقنينيه طبق آن شناسنامه از ٧٠ تجاوز مي کرد. اين بود عکس سنگ قبر مرحوم وکيل الملک کرماني را که تاريخ وفاتش با تمام حروف روي آن منقوش است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم و با همان دليل که موتمن الممالک ثابت کرده بود ٣٠سال نداشتم، ثابت کردم که سالم از ٧٠ کمتر است که مورد تصديق انجمن مرکزي انتخابات قرار گرفت و اعتبارنامه ام را صادر کرد». (خاطرات و تالمات، صفحه ٦١).
راهي براي زندگي
رد اعتبارنامه اش براي وکالت اصفهان سبب شد تا در سال ۱۲۸۷ خورشيدي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه و سپس سوئيس برود؛ براي اخذ درجه دکتراي حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل شد. در سفر دوم، خانواده اش او را همراهي مي کردند؛ مادر، زهرا، ضيااشرف، احمد و غلامحسين.
در آنجا دو فرزند بزرگ خود را به خانواده اي فرانسوي سپرد تا زبان بياموزند ولي غلامحسين خيلي کوچک تر از آن بود که به ديگران سپرده شود. زماني که در سوئيس بود از دو پسربچه محلي به دليل دزديدن ميوه در دادگاه دفاع کرد، ولي عيوب فرزندان خود را سخت مي بخشيد. يک بار غلامحسين و احمد از باغ همسايه مقداري انگور چيده بودند. وقتي اين را فهميد فرياد زد: «هردوتان را مي کشم!» سال ها بعد وقتي نخست وزير بود، ماجراي گرفتن نابحق تصديق رانندگي موتور سيکلتش را در نوشاتل که با خامي و سادگي سوئيسي ها همراه بود و نيز ناشي گري خودش را به خاطر داشت. ظاهرا ممتحن مربوط به جاي آنکه با داوطلب همراه شود، او را فرستاده بود که به طرف درياچه نوشاتل براند و بازگردد. مصدق با خيال راحت تا درياچه مي راند، ولي در آنجا چون نمي تواند موتورسيکلت را متوقف کند با يک کيوسک ميوه فروشي تصادف و آن را سرنگون مي کند. فرياد ميوه فروش بلند مي شود: «خوک! خوک!» مصدق خسارت او را مي دهد، موتورش را مرتب مي کند و به طرف ممتحن برمي گردد. او مي گويد: مسيو مصدق، مدت زيادي طول داديد. معلوم است که خيلي بااحتياط مي رانيد. تبريک مي گويم. اين هم گواهينامه شما». (ميهن پرست ايراني؛ صفحه ١١٥).
مصدق در فرنگ
اين سال ها به مستوفي گري در ايالات و تحصيل در اروپا - نخست تحصيلات ماليه در مدرسه علوم سياسي پاريس، مقر فُکلي هاي زمان و سپس حقوق در دانشگاه نوشاتل سوئيس- گذشت. در پاريس ترکيبي از جديت، خجولي، زندگي ساده و اسرارآميز از خود بر جاي گذاشت و شايد همين صفات او بود که دل از «رنه وي يه يار» دختر ٢١ساله يکي از صاحب منصبان مستعمراتي فرانسه ربود. آنها رابطه خود را معاشرتي معنوي و متعالي توصيف کرده اند. تز دکتراي مصدق در زمينه وضعيت ارث در قوانين شيعه بود. مصدق در مدت اقامت در اروپا دچار بيماري مزمن زخم معده و دل درد شد که تا پايان زندگي همراهش بود. همچنين حالت اغماي گاه و بيگاهش نيز که به خاطرش معروف شد، ناشي از ناتواني او در خوردن غذاي کامل بود. او بسيار معاشرتي، خوش قريحه و دلنشين بود؛ اما احتمالا همان بيماري اش باعث بي ميلي به معاشرت اجتماعي شده بود. در جنگ جهاني اول به عنوان روشنفکري اصلاح طلب شهرت يافت. هنگام تدريس حقوق در مدرسه علوم سياسي تهران، سه کتاب پايه نوشت که عبارت اند از: «کاپيتولاسيون و ايران»، «دستور در محاکم حقوقي» و «شرکت هاي سهامي در اروپا». او مقالاتي در مجلات علمي -ادبي هوادار اصلاحات و «صداي ايران»، نشريات ملي گراي مخالف اشغالگري روس و انگليس مي نوشت. هنگامي که نوشته اي را درباره پذيرش مفهوم غربي قاعده مرور زمان منتشر کرد، مورد انتقاد برخي قرار گرفت كه آن را مخالف شريعت قلمداد کرده بودند. در خاطرات خود نوشته است: «پريشان شدم از اينکه پس از ديدن آن آموزش ها قادر به بيان عقايدم نبودم و در معرض انتقادات نابجا و غيرمنصفانه قرار داشتيم. در شگفت بودم که چگونه و به چه نحوي مي توانستم از دانش خود براي خدمت به مملکت استفاده نمايم». در سال هاي بعد، دو کتاب ديگر منتشر کرد: «مختصري از حقوق پارلماني در ايران و اروپا» و «اصول قواعد و قوانين ماليه در ممالک خارجه و ايران قبل از مشروطيت و دوره مشروطه». کشوري که بعدها او لقب «وطن ثانوي» خود را به آن داد، سوئيس بود. در خاطراتش درباره سوئيس مي نويسد: «در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد... تصميم گرفتم در سوئيس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ۱۰ سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تسويه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم...».
در پيِ نام
قهرمان ملي شدن نفت در سال هاي پرآشوب جنگ دوم جهاني، موقعيتي مناسب براي مطرح شدن به عنوان نماد ناسيوناليسم ايراني داشت. او که از يک خانواده اعيان قديمي بود و وابسته به خاندان قاجار، از اوايل سده بيستم چهره اي برجسته در عالم سياست به شمار مي رفت. نجم السلطنه خواست مصدق با ضياءالسلطنه، نوه ناصرالدين شاه نامزد شود و درنهايت اين نامزدي به هم خورد؛ بعدها در ١٩سالگي با زهرا، دختر ميرسيد زين العابدين ظهيرالاسلام که سومين امام جمعه تهران بود، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام هاي احمد و غلامحسين و سه دختر به نام هاي منصوره و ضيااشرف و خديجه بود. مي گويند زهرا زيبارويي دلربا بود: بلندبالا، لاغراندام با چهره اي روشن، مصدق چهره زهرا را تا وقتي که زن و شوهر مي شدند، نديده بود. بعد از پايان مراسم وقتي آن دو تنها شده بودند، زهرا چهره اش را به شوهر نشان داد. چهره او را آراسته بودند به هفت قلم، مصدق از اين موضوع دلگير شد. به همسرش گفت: «خانم اين چه وضعي است، لطفا برويد و صورت خود را بشوييد». آن دو هرگز همديگر را ترک نکردند؛ زماني که در کودتاي ٢٨ مرداد اوباش نزديک مي شدند تا خانه آنها را ويران کنند، با سختي بسيار زهرا را قانع کردند تا مصدق را ترک کند و از خانه شماره ١٠٩ خيابان کاخ به جايي امن بگريزد. او اعتراض مي کرد: «اگر آنها مي خواهند شوهرم را بکشند، بايد مرا هم بکشند». مصدق در شهريور ١٣٤٤ در جواب نامه اي که دختردايي اش براي تسليت گويي مرگ زهرا به او فرستاده بود، نوشت: «بسيار از اين مصيبت رنج مي کشم. چون که متجاوز از ۶۴ سال همسر عزيزم با من زندگي کرد و هر پيشامد که برايم رسيد تحمل نمود و با من داراي يک فکر و يک عقيده بود و هر وقت که احمدآباد مي آمد مرا تسلي مي داد، در من تاثير بسيار مي کرد و آرزويم اين بود که قبل از او من از اين دنيا بروم و اکنون برخلاف ميل، من مانده ام و او رفته است و چاره اي ندارم غير از اينکه از خدا بخواهم که مرا هم هرچه زودتر ببرد و از اين زندگي رقت بار خلاص شوم.
اکنون در حدود ١٠ سال است که از اين قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روي حقيقت از اين زندگي سير شده ام... گاه مي شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمي کنم... اين است وضع زندگي اشخاصي که يک عقيده اي دارند و تسليم هوا و هوس ديگران نمي شوند».
کودکي اي که گذشت
عکس هايش از دوران کودکي، چهره او را نشان مي دهد با دهاني گشاد، جسمي کوچک و بيمارگونه؛ به تقليد از پدر، پشت ميز کوچکي نشسته و عصايش را در ميان دو پا گرفته است.
دستان خود را حلقه کرده بر دور ميز؛ درست مثل صاحب منصبي در انتظار. اما عکس هاي بعد از فوت پدر، محمد ١٠ساله را نگران نشان مي دهد. پدر که فوت کرد همه اموالش به فرزند ذکور بزرگش رسيد؛ مادر ناراحت از اين وضعيت با منشي خصوصي مظفرالدين ميرزاي وليعهد ازدواج کرد و دو فرزند خود محمد و آمنه را برداشت و راهي تبريز شد. مصدق بعدها «پس انداختن اولاد متعدد از همسران مختلف» را به عنوان سرچشمه کشمکش هاي خانوادگي توصيف کرد. او در ٩ سالگي به اندازه کافي جاافتاده بود که به ديدار بزرگان قوم برود. عشق مادر به فرزندش هم بسيار فوق العاده بود.
در کتاب «زندگي ملک تاج خانم نجم السلطنه» آمده است: «محمد به زيبايي رشد مي کند. نوعي معجزه است؛ چون پسران بي پدر معمولا نبايد به اين خوبي رشد کنند». چند سال بعد که مصدق کار سياسي را آغاز کرد و در معرض حمله بود به تختخواب پناه برد. او به جاي تسلي دادن فرزند با عصا به جانش افتاد: «بلند شو... مگر تو نمي داني که هرکس تحصيل حقوق کرد و در سياست وارد شد بايد خود را براي هرگونه افترا و ناسزا حاضر کند... بايد بداني که وزن اشخاص در جامعه به قدر شدايدي است که در راه مردم تحمل مي کنند». گاهي با مادر به تماشاي تئاتر مي رفت، در مجلس چاي و شيريني شرکت مي کرد؛ کاري که بعدها آن را ترک کرد و چنان كه گاه به منزوي بودن شهره مي شد.
داستان دو خانه
دو خانه مصدق، هر دو خانه تاريخ شد، يکي زير يوغ تانک ها و ديگري محبسي براي او. در آهني خانه ١٠٩ خيابان کاخ را در قلعه احمدآباد به يادگار حفظ کرده بود؛ هميشه فريادهاي اوباش و آن ماشيني که با سرعت به در خانه نخست وزير کوبيده بود، در مقابل چشمانش بود؛ چه بخت سياهي داشت اين در آهني سفيد. روزهاي بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خيابان کاخ، ويرانه هاي سوخته خانه شماره ۱۰۹ را نمايش مي داد؛ ستاد و خانه معنوي نهضت ملي ايران که ويران شده بود. دفترهاي کار و اتاق خواب محمد مصدق را غارت کرده بودند، از ده ها هزار سند و نامه تا قرآن خانه به يغما رفته بود. کاشي ها را از ديوار کندند و سيم هاي وسايل برقي را از قرنيزها بيرون کشيدند. در گاوصندوق نخست وزير را از لولا درآوردند و فرش خانه را به چند تکه تقسيم کردند. مدتي بعد مصدق در زندان لشکر ۲ زرهي، يکي از چيزهايي را به دست آورد که از خانه شماره ۱۰۹ خيابان کاخ به تاراج رفته بود، عينک مطالعه اي که در سفرش به آمريکا سفارش داده بود. در باشگاه افسران، يکي از نگهبان ها به او گفت: «من مي دونم عينکتون کجاست»؛ چند دقيقه بعد عينک در دستان مصدق بود. چند هفته بعد که غلامحسين مصدق دستگير شد، يکي از فرش هاي خانه ١٠٩ را زير پاي دادستان نظامي شناخت.
او مالک احمدآباد، دهکده اي در ١٣٦کيلومتري تهران و دو منزل مسکوني در تهران بود. با قناعت زندگي مي کرد. مي گفتند فقط دو دست کت وشلوار دارد و مازاد درآمد خود را صرف بيمارستان خيريه اي مي کرد که مادرش در تهران ساخته بود. مزرعه کشاورزي اش در احمدآباد نمونه بود. پس از جنگ دوم جهاني، براي تامين برق منزل خود يک دستگاه ژنراتور خريد که تنها عصرها و تا ساعت ٩ شب از آن استفاده مي کرد. روشنايي منزل او عمدا با نور شمع تامين مي شد. مظفرالدين شاه يک بار از املاک او ديدن کرد تا شبکه آبياري او را از نزديک ببيند.
بار ديگر احمدآباد
مصدق نام آشنا، در خلوت بي آشنا ١٠ سال در حصر ماند؛ در سال هاي حکومت محمدرضا پهلوي برگزاري مراسم بزرگداشت او از سوي حکومت وقت ممنوع بود تا تاريخ ۱۵ اسفند ١٣٥٧ كه يکي از بزرگ ترين گردهمايي هاي سياسي در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملي نفت بر مزار وي در احمدآباد برگزار شد. آيت الله سيد محمود طالقاني سخنران اين مراسم بود. «دکتر مصدق مجموعه اي است از سلسله حوادث و موج هاي قبل از خود و بعد از خود ما و شخص مخلص شما، با اين وضع حال و مزاجم که اينجا نشسته ام، اگر هر چه بگويم و هر چه به يادم هست با همه ضعف حافظه کافي نيست، شايد اگر هم سکوت کنيم و در انديشه فرو برويم و تذکرات گذشته را به ياد آريم، اين سکوت بيش از هزاران زبان گويا باشد و گذشته و وضع کنوني و آينده ما را ترسيم کند». به نوشته روزنامه اطلاعات يک ميليون نفر به احمدآباد رفتند.
□
روزنامه شرق ، شماره 2940 به تاريخ 28/5/96، صفحه 6 (سياست)
«سرود به پايان رسيده است، فرياد شيرين اشتياق، بر لب فسرده است» (فردريش نيچه).
عاقبتِ سال هاي حصر و تبعيد، پايان يک تراژدي است؛ مالک تبعيدي قلعه احمدآباد، در آخرين روزهاي زمستان سال ١٣٤٥، درگذشت. او سال هاي انزوا و تنهايي را پشت سر گذاشته، مثل هميشه دور از خانواده و همسرش. ديدار خانواده تنها به روزهاي جمعه محدود مي شود. نامه هايش طعم تلخ تنهايي و نااميدي مي دهد: «از تنهايي رنج مي کشم، فصل تابستان اغلب در خارج از عمارت بودم و هر کس مي آمد چند کلمه با او حرف مي زدم ولي در اين فصل زمستان که هوا سرد است، در اتاق مي مانم و بسيار بد مي گذرد. کسي را هم نتوانستم پيدا کنم که مورد اعتماد باشد و با او حرف بزنم. از روي حقيقت، ديگر نمي خواهم زنده باشم». محمد مصدق، اين نامه را در بيستم بهمن ١٣٤٠ به پسرش محمود نوشته است. حرف هايش تلخ است و هرروز تلخ تر مي شود. سال ها براي آقاي نخست وزير سخت جانکاه مي گذرد: «اکنون در حدود ١٠سال است که از اين قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روي حقيقت از اين زندگي سير شده ام. باري يقين دارم که به شما هم بد گذشته است ولي چون محبوس نبوده ايد و کسي مانع ملاقات شما نبوده و از اين بابت آزاد بوده ايد، با زندگي بنده که در يک اتاق زندگي مي کنم و گاه مي شود که در روز، چند کلمه هم صحبت نمي کنم بسيار فرق دارد. اين است وضع زندگي اشخاصي که يک عقيده اي دارند و تسليم هوا و هوس ديگران نمي شوند». اين را مصدق هشتم شهريور ۱۳۴۴ نوشت، در پاسخ به نامه مريم فيروز، دختردايي اش و از اعضاي حزب توده ايران. شش سال قبل هم به پسرش، احمد شکوه کرد: «شما نمي دانيد از تنهايي و حرف نزدن با کسي چقدر به من بد مي گذرد». (۲۳ بهمن ۱۳۳۸) نامه هايي که از قلعه به در آمد حکايت پيرِ در حصري بود که آنجا را «زندان ثانوي» مي ناميد. «کماکان در اين زندان ثانوي به سر مي برم. با کسي حق ملاقات ندارم و از اين محوطه قلعه نمي توانم پاي به خارج گذارم و بر اين طريق مي گذرانم تا ببينم چه وقت خداوند به اين زندگي خاتمه مي دهد». او قبلا هم محصور احمدآباد بود. در دوران سال هاي حکومت رضاشاه؛ در سال ١٣٢٠ به خراسان تبعيد شد به مدت ١٥ روز. «ارنست پرون»، دوست دوران کودکي وليعهد که از قضا پزشکش، پسر مصدق بود، در اين ماجرا دخالت کرد و شاه متقاعد شد که مصدق به احمدآباد بازگردد. چند ماه بعد هم تهاجم روس و انگليس و آمريكا به سلطنت رضاشاه پايان داد، اما اين بار او پير و دل شکسته تر بود. روز عيد سال ١٣٤١ آرزويش همين بود: «روزي نيست که از خدا مرگ نخواهم، آن هم چون مقدر نيست به سراغم نمي آيد و مرا در اين زندان ثانوي واله و حيران گذاشته است». مرگ همسرش در ١٣٤٤ ضربه اي ديگر بر روح آزرده او بود، اما اين غم يک سال بيشتر طول نکشيد. سرطانِ کام دهان و بي احتياطي پزشک درمانگر در استفاده از اشعه، سوختگي مخاط و خون ريزي دستگاه گوارش مجال زندگي را از او گرفت. در ساعت شش صبح روز يکشنبه، ١٤ اسفند ١٣٤٥؛ همان زمان که روز رنگابه اي بر سياهيِ افق شرق مي کشيد، پس از دو بار عمل جراحي، درحالي که با انتقال خود به خارج از کشور براي مداوا مخالفت کرده بود، در بيمارستان نجميه و در ميان جمعي کوچک چشم بر دنيايي که چندان آن را دوست نمي داشت، فروبست؛ اين آخرين سکانس زندگي پير محصور در قلعه احمدآباد است. او تا آخرين روزهاي حياتش زندگي نامه نوشت و از احوالاتش گفت.
پرده آخر
بيمار اتاق شماره ٦٢ بيمارستان نجميه تهران، بار ديگر به احمدآباد بازگشت؛ وصيت کرده بود که در ابن بابويه کنار شهداي ٣٠ تير دفن شود، اما شاه وصيتش را نپذيرفت و بعد از نيم قرن از زمان فوتش هنوز آن ايراني پرآوازه، نه در قبر دائمش آرميده و نه سنگ قبري دارد؛ هنوز زمان اجراي وصيتش نرسيده است. عصر روز يکشنبه، روزنامه اطلاعات در خبري کوتاه، فوت دکتر مصدق را در چند خط اعلام کرد. سهم رهبر ملي شدن صنعت نفت و نخست وزير ۲۸ ماهه ايران که با کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برکنار و سپس محاکمه و زنداني و دست آخر به احمدآباد تبعيد شد، همين چند خط نوشته از مطبوعات رسمي کشور بود. ساعت ١١:٤٥ آن روز جنازه اش را به قلعه احمدآباد منتقل کردند در ميان تني چند از دوستانش و خانواده. مهندس کاظم حسيبي که پس از انتقال جنازه به احمدآباد رسيده بود در يادداشت هاي خود مي نويسد: «در راه دو ستون نظامي با ٢٠ دستگاه جيپ که ١٢ دستگاه مجهز به وسايل مخابراتي بودند و ١٠ ماشين با سرباز و اسلحه و وسايل ديدم... در احمدآباد اتومبيل پليس و ژاندارمري در داخل باغ بودند». در آن روز سرد نيمه اسفند ١٣٤٥ پيکر دکتر مصدق، توسط يدالله سحابي غسل داده شد و آيت الله سيدرضا زنجاني بر او نماز خواند. پس از آن جنازه را در صندوقي قرار داده و در اتاق دکتر به امانت به خاک سپردند. با مرگ مصدق، رژيم برآمده از کودتا نفس به راحتي کشيد، مصدق رفته بود.
در حبس مجرد
اگر سکانس پاياني زندگي محمد مصدق، نخست وزير ايران، تراژيک بود، سقوط دولت ملي با کودتاي بيگانه، شوکراني براي مصدق بود؛ شايد رمز ماندگاري اش در تاريخ. دولتش نه با استيضاح و راي مخالف مجلس که با کودتاي بيگانه سرنگون شد تا حماسه اش تکميل شود در نهضت ملي ايران. چند ماه بعد، او در محکمه نظامي با غرور و افتخار خود را تنها پيروز ميدان کودتا و دادگاه خواند و به آنچه کرده بود مباهات داشت. (جليل بزرگمهر، مصدق در دادگاه تجديدنظر نظامي، ص ١٩٤). او سال ها بعد در مرور آن روزهاي زندگي خود گفته است: «از آنچه کرده ام و يکي از آنها عدم تسليم بود تا هدف ملت ايران از بين نرود، بسيار راضي و خشنودم والا من هم مثل ديگران مي شدم که نه از خود اسمي و نه از هدف ملت ايران سخني در ميان بگذارند».
براي سياست مداري چون او، وداعي نمادين تر از اين ممکن نبود. دفاعش از خود در دادگاه نظامي شاه ماندگار شد، بعد از آن سه سال حبس مجرد را تحمل کرد و عفو شاهانه را نپذيرفت. در بخشي از «خاطرات و تالمات» نوشته است: «کساني که زندان مجرد را ديده و با آن سروکار داشته اند، مي دانند که در اين مکان، آن هم به يک بي گناه و بي تقصير چقدر سخت و بد مي گذرد. در روزهاي اول زندان آن قدر خسته و ناتوان بودم که هيچ چيز، جز يک استراحت کامل چاره دردم نمي کرد: مبارزه انتخاباتي دوره تقنينيه، مبارزه با شرکت نفت ايران و انگليس، کارهاي کميسيون نفت در مجلس شانزدهم، قبول مسئوليت اداره مملکت، دفاع در شوراي امنيت و ديوان بين المللي دادگستري، مخالفت هاي مغرضانه داخلي، غائله ٩ اسفند و اشتهار پيش آمد غائله هاي ديگر تمام سبب شده بود که با نگراني بسياري از هر پيشامد انجام وظيفه کنم...». او چند روز اول زندان را استراحتي براي خود مي دانست تا زمان دادگاه نظامي در دادگاه بدوي و تجديدنظر نظامي؛ نتيجه دادگاه سه سال حبس براي او بود: «نه تنها شخص خودم بلکه دستوردهندگان صدور راي هم باور نمي کردند که من از اين زندان جان سلامت به در برم». بعد از آزادي از زندان لشکر ۲ زرهي در روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ به احمدآباد تبعيد شد، در ميان عده اي سرباز و گروهبان که مامور حفاظتش بودند.
اشرافي دموکرات
نجم السلطنه ريزنقش و پريده رنگ بود؛ او براي بقا و حفظ موقعيتش مي جنگيد و از فرصت هاي اندک موجود بهره مي گرفت تا اينکه داراي نفوذي زياد بر شاهزاده ها و وزيران شد. او سواد چنداني نداشت اما فوق العاده باهوش بود. شهره به صراحت و تندي زبان، خواهر شاهزاده عبدالحسين ميرزاي فرمانفرما، از گرمي و صراحت طبع برخوردار بود. سه بار، هر بار با مرداني سالخورده و ثروتمند ازدواج کرد. سه بار بيوه شد و با بي ثباتي مالي ملازم آن مقابله کرد. همسر اول نجم السلطنه در ١٢٥٩ درگذشت. او به دنبال يک حکمراني ايالتي نابودکننده بسيار بدهکار شد. تازه بيوه، فقط ٢٧ سال داشت با دو دختر. ازدواج دومش با ميرزا هدايت الله وزير دفتر، پدر مصدق دو سال بعد اتفاق افتاد. ميرزا هدايت الله از آخرين ازدواجش فقط صاحب دو فرزند شد؛ محمد و آمنه. محمد در ۲۹ ارديبهشت ۱۲۶۱ در تهران و به روايتي در روستاي آهو از توابع آشتيان، به دنيا آمد.
وزير دفتر ٤٠ سال از همسرش بزرگ تر بود و از ازدواج هاي قبلي اش چندين فرزند داشت. او مرد قلم بود نه شمشير. بعدها مصدق مقام پدرش را به ارث برد. بيهودگي اين نظام و بي ثمري دفاع از اين شغل را در خاطرات و تالماتش چنين نوشت: «لفظ مستوفي و دزد مترادف شده بود». مصدق نقل مي کند: «يکي از مستوفيان فاسد، سه چلچراغ بلور و يک جعبه سازي که دو عروسک رقاص داشت براي مادرم فرستاد، پدرم بي اندازه ناراحت شده بود اما مادرم بي اختيار گفت: خودت که از هيچ کسي چيزي قبول نمي کني، اين هديه اي را هم که براي من آورده اند، مي خواهي رد کني؟!» بعدها خود نيز چنين کرد؛ بار كاميون خربزه ارسالي اميرتيمور کلالي، از مشهد را قبول نکرد و به دارالمجانين فرستاد. بعد از آن مصدق، نريمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: «مطالعه کن و ببين چه محل درآمدي پيدا مي کني که جيره مريض هاي آنجا را بالا ببري که مريض هايي که آنجا مي خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضيقه نباشند. بعد از آن بود که جيره هر مريض از سه تومان به ١٠ تومان افزايش يافت». عشق مصدق به مادرش به علاقه اش نسبت به پدر مي چربيد، اما اين مشي پدر بود که او در پيش گرفت.
در سال ١٢٧٤ پس از مرگ پدرش لقب «مصدق السلطنه» را به ارث برد. او در اين زمان تنها ١٣ سال داشت. مصدق چهار سال را به عنوان مستوفي دربار نزد برادرش به شاگردي سپري کرد و سپس به سمت مستوفي ولايت خراسان منصوب شد. مصدق به عنوان يک آريستوکرات جوانِ هوادارِ آرمان مشروطه و عضو مخفي انجمن «آزادي خواه انسانيت» که عمدتا متشکل از افراد خانواده آشتياني بود، در ٢٥سالگي در اولين انتخابات مجلس در دوره مشروطيت به وکالت «اعيان» اصفهان انتخاب شد ولي اعتبارنامه او به دليل سنش که به ٣٠ سال تمام نرسيده بود، رد شد. اعتبارنامه او مورد اعتراض قرار مي گيرد: «ميرزا داودخان موتمن الممالک، نماينده کرمان و عضو شعبه که تاريخ وفات مرحوم مرتضي قلي خان وکيل الممالک والي کرمان و شوهر اول مادرم را مي دانست چنين استدلال نمود: اگر مادرم بلافاصله پس از چهار ماه و ١٠ روز عده قانوني با پدر ازدواج کرده بود و من هم ٩ ماه بعد از آن متولد شده بودم، باز ٣٠ سال نداشتم. چون اين حرف جواب نداشت صرف نظر کردم». اما در مجلس شانزدهم اين اعتراض به سودش تمام مي شود: «در کابينه وثوق الدوله که هنوز قرارداد تصويب نشده ولي رويه کار دولت معلوم بود و من مي خواستم از ايران بروم و در يکي از ممالک اروپا اقامت کنم، احتياج به گذرنامه داشتم که طبق تصويب نامه هيئت وزيران گذرنامه به کساني داده مي شد که داراي سجل احوال باشند. نظر به اينکه سال ولادتم در پشت قرآني نوشته شده بود که در دست نبود آن را بدون تحقيق و تشخيص اختلاف سال قمري با شمسي در کلانتري ٣ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد و موقع انتخابات دوره ١٦ تقنينيه طبق آن شناسنامه از ٧٠ تجاوز مي کرد. اين بود عکس سنگ قبر مرحوم وکيل الملک کرماني را که تاريخ وفاتش با تمام حروف روي آن منقوش است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم و با همان دليل که موتمن الممالک ثابت کرده بود ٣٠سال نداشتم، ثابت کردم که سالم از ٧٠ کمتر است که مورد تصديق انجمن مرکزي انتخابات قرار گرفت و اعتبارنامه ام را صادر کرد». (خاطرات و تالمات، صفحه ٦١).
راهي براي زندگي
رد اعتبارنامه اش براي وکالت اصفهان سبب شد تا در سال ۱۲۸۷ خورشيدي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه و سپس سوئيس برود؛ براي اخذ درجه دکتراي حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل شد. در سفر دوم، خانواده اش او را همراهي مي کردند؛ مادر، زهرا، ضيااشرف، احمد و غلامحسين.
در آنجا دو فرزند بزرگ خود را به خانواده اي فرانسوي سپرد تا زبان بياموزند ولي غلامحسين خيلي کوچک تر از آن بود که به ديگران سپرده شود. زماني که در سوئيس بود از دو پسربچه محلي به دليل دزديدن ميوه در دادگاه دفاع کرد، ولي عيوب فرزندان خود را سخت مي بخشيد. يک بار غلامحسين و احمد از باغ همسايه مقداري انگور چيده بودند. وقتي اين را فهميد فرياد زد: «هردوتان را مي کشم!» سال ها بعد وقتي نخست وزير بود، ماجراي گرفتن نابحق تصديق رانندگي موتور سيکلتش را در نوشاتل که با خامي و سادگي سوئيسي ها همراه بود و نيز ناشي گري خودش را به خاطر داشت. ظاهرا ممتحن مربوط به جاي آنکه با داوطلب همراه شود، او را فرستاده بود که به طرف درياچه نوشاتل براند و بازگردد. مصدق با خيال راحت تا درياچه مي راند، ولي در آنجا چون نمي تواند موتورسيکلت را متوقف کند با يک کيوسک ميوه فروشي تصادف و آن را سرنگون مي کند. فرياد ميوه فروش بلند مي شود: «خوک! خوک!» مصدق خسارت او را مي دهد، موتورش را مرتب مي کند و به طرف ممتحن برمي گردد. او مي گويد: مسيو مصدق، مدت زيادي طول داديد. معلوم است که خيلي بااحتياط مي رانيد. تبريک مي گويم. اين هم گواهينامه شما». (ميهن پرست ايراني؛ صفحه ١١٥).
مصدق در فرنگ
اين سال ها به مستوفي گري در ايالات و تحصيل در اروپا - نخست تحصيلات ماليه در مدرسه علوم سياسي پاريس، مقر فُکلي هاي زمان و سپس حقوق در دانشگاه نوشاتل سوئيس- گذشت. در پاريس ترکيبي از جديت، خجولي، زندگي ساده و اسرارآميز از خود بر جاي گذاشت و شايد همين صفات او بود که دل از «رنه وي يه يار» دختر ٢١ساله يکي از صاحب منصبان مستعمراتي فرانسه ربود. آنها رابطه خود را معاشرتي معنوي و متعالي توصيف کرده اند. تز دکتراي مصدق در زمينه وضعيت ارث در قوانين شيعه بود. مصدق در مدت اقامت در اروپا دچار بيماري مزمن زخم معده و دل درد شد که تا پايان زندگي همراهش بود. همچنين حالت اغماي گاه و بيگاهش نيز که به خاطرش معروف شد، ناشي از ناتواني او در خوردن غذاي کامل بود. او بسيار معاشرتي، خوش قريحه و دلنشين بود؛ اما احتمالا همان بيماري اش باعث بي ميلي به معاشرت اجتماعي شده بود. در جنگ جهاني اول به عنوان روشنفکري اصلاح طلب شهرت يافت. هنگام تدريس حقوق در مدرسه علوم سياسي تهران، سه کتاب پايه نوشت که عبارت اند از: «کاپيتولاسيون و ايران»، «دستور در محاکم حقوقي» و «شرکت هاي سهامي در اروپا». او مقالاتي در مجلات علمي -ادبي هوادار اصلاحات و «صداي ايران»، نشريات ملي گراي مخالف اشغالگري روس و انگليس مي نوشت. هنگامي که نوشته اي را درباره پذيرش مفهوم غربي قاعده مرور زمان منتشر کرد، مورد انتقاد برخي قرار گرفت كه آن را مخالف شريعت قلمداد کرده بودند. در خاطرات خود نوشته است: «پريشان شدم از اينکه پس از ديدن آن آموزش ها قادر به بيان عقايدم نبودم و در معرض انتقادات نابجا و غيرمنصفانه قرار داشتيم. در شگفت بودم که چگونه و به چه نحوي مي توانستم از دانش خود براي خدمت به مملکت استفاده نمايم». در سال هاي بعد، دو کتاب ديگر منتشر کرد: «مختصري از حقوق پارلماني در ايران و اروپا» و «اصول قواعد و قوانين ماليه در ممالک خارجه و ايران قبل از مشروطيت و دوره مشروطه». کشوري که بعدها او لقب «وطن ثانوي» خود را به آن داد، سوئيس بود. در خاطراتش درباره سوئيس مي نويسد: «در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد... تصميم گرفتم در سوئيس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ۱۰ سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تسويه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم...».
در پيِ نام
قهرمان ملي شدن نفت در سال هاي پرآشوب جنگ دوم جهاني، موقعيتي مناسب براي مطرح شدن به عنوان نماد ناسيوناليسم ايراني داشت. او که از يک خانواده اعيان قديمي بود و وابسته به خاندان قاجار، از اوايل سده بيستم چهره اي برجسته در عالم سياست به شمار مي رفت. نجم السلطنه خواست مصدق با ضياءالسلطنه، نوه ناصرالدين شاه نامزد شود و درنهايت اين نامزدي به هم خورد؛ بعدها در ١٩سالگي با زهرا، دختر ميرسيد زين العابدين ظهيرالاسلام که سومين امام جمعه تهران بود، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نام هاي احمد و غلامحسين و سه دختر به نام هاي منصوره و ضيااشرف و خديجه بود. مي گويند زهرا زيبارويي دلربا بود: بلندبالا، لاغراندام با چهره اي روشن، مصدق چهره زهرا را تا وقتي که زن و شوهر مي شدند، نديده بود. بعد از پايان مراسم وقتي آن دو تنها شده بودند، زهرا چهره اش را به شوهر نشان داد. چهره او را آراسته بودند به هفت قلم، مصدق از اين موضوع دلگير شد. به همسرش گفت: «خانم اين چه وضعي است، لطفا برويد و صورت خود را بشوييد». آن دو هرگز همديگر را ترک نکردند؛ زماني که در کودتاي ٢٨ مرداد اوباش نزديک مي شدند تا خانه آنها را ويران کنند، با سختي بسيار زهرا را قانع کردند تا مصدق را ترک کند و از خانه شماره ١٠٩ خيابان کاخ به جايي امن بگريزد. او اعتراض مي کرد: «اگر آنها مي خواهند شوهرم را بکشند، بايد مرا هم بکشند». مصدق در شهريور ١٣٤٤ در جواب نامه اي که دختردايي اش براي تسليت گويي مرگ زهرا به او فرستاده بود، نوشت: «بسيار از اين مصيبت رنج مي کشم. چون که متجاوز از ۶۴ سال همسر عزيزم با من زندگي کرد و هر پيشامد که برايم رسيد تحمل نمود و با من داراي يک فکر و يک عقيده بود و هر وقت که احمدآباد مي آمد مرا تسلي مي داد، در من تاثير بسيار مي کرد و آرزويم اين بود که قبل از او من از اين دنيا بروم و اکنون برخلاف ميل، من مانده ام و او رفته است و چاره اي ندارم غير از اينکه از خدا بخواهم که مرا هم هرچه زودتر ببرد و از اين زندگي رقت بار خلاص شوم.
اکنون در حدود ١٠ سال است که از اين قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روي حقيقت از اين زندگي سير شده ام... گاه مي شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمي کنم... اين است وضع زندگي اشخاصي که يک عقيده اي دارند و تسليم هوا و هوس ديگران نمي شوند».
کودکي اي که گذشت
عکس هايش از دوران کودکي، چهره او را نشان مي دهد با دهاني گشاد، جسمي کوچک و بيمارگونه؛ به تقليد از پدر، پشت ميز کوچکي نشسته و عصايش را در ميان دو پا گرفته است.
دستان خود را حلقه کرده بر دور ميز؛ درست مثل صاحب منصبي در انتظار. اما عکس هاي بعد از فوت پدر، محمد ١٠ساله را نگران نشان مي دهد. پدر که فوت کرد همه اموالش به فرزند ذکور بزرگش رسيد؛ مادر ناراحت از اين وضعيت با منشي خصوصي مظفرالدين ميرزاي وليعهد ازدواج کرد و دو فرزند خود محمد و آمنه را برداشت و راهي تبريز شد. مصدق بعدها «پس انداختن اولاد متعدد از همسران مختلف» را به عنوان سرچشمه کشمکش هاي خانوادگي توصيف کرد. او در ٩ سالگي به اندازه کافي جاافتاده بود که به ديدار بزرگان قوم برود. عشق مادر به فرزندش هم بسيار فوق العاده بود.
در کتاب «زندگي ملک تاج خانم نجم السلطنه» آمده است: «محمد به زيبايي رشد مي کند. نوعي معجزه است؛ چون پسران بي پدر معمولا نبايد به اين خوبي رشد کنند». چند سال بعد که مصدق کار سياسي را آغاز کرد و در معرض حمله بود به تختخواب پناه برد. او به جاي تسلي دادن فرزند با عصا به جانش افتاد: «بلند شو... مگر تو نمي داني که هرکس تحصيل حقوق کرد و در سياست وارد شد بايد خود را براي هرگونه افترا و ناسزا حاضر کند... بايد بداني که وزن اشخاص در جامعه به قدر شدايدي است که در راه مردم تحمل مي کنند». گاهي با مادر به تماشاي تئاتر مي رفت، در مجلس چاي و شيريني شرکت مي کرد؛ کاري که بعدها آن را ترک کرد و چنان كه گاه به منزوي بودن شهره مي شد.
داستان دو خانه
دو خانه مصدق، هر دو خانه تاريخ شد، يکي زير يوغ تانک ها و ديگري محبسي براي او. در آهني خانه ١٠٩ خيابان کاخ را در قلعه احمدآباد به يادگار حفظ کرده بود؛ هميشه فريادهاي اوباش و آن ماشيني که با سرعت به در خانه نخست وزير کوبيده بود، در مقابل چشمانش بود؛ چه بخت سياهي داشت اين در آهني سفيد. روزهاي بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خيابان کاخ، ويرانه هاي سوخته خانه شماره ۱۰۹ را نمايش مي داد؛ ستاد و خانه معنوي نهضت ملي ايران که ويران شده بود. دفترهاي کار و اتاق خواب محمد مصدق را غارت کرده بودند، از ده ها هزار سند و نامه تا قرآن خانه به يغما رفته بود. کاشي ها را از ديوار کندند و سيم هاي وسايل برقي را از قرنيزها بيرون کشيدند. در گاوصندوق نخست وزير را از لولا درآوردند و فرش خانه را به چند تکه تقسيم کردند. مدتي بعد مصدق در زندان لشکر ۲ زرهي، يکي از چيزهايي را به دست آورد که از خانه شماره ۱۰۹ خيابان کاخ به تاراج رفته بود، عينک مطالعه اي که در سفرش به آمريکا سفارش داده بود. در باشگاه افسران، يکي از نگهبان ها به او گفت: «من مي دونم عينکتون کجاست»؛ چند دقيقه بعد عينک در دستان مصدق بود. چند هفته بعد که غلامحسين مصدق دستگير شد، يکي از فرش هاي خانه ١٠٩ را زير پاي دادستان نظامي شناخت.
او مالک احمدآباد، دهکده اي در ١٣٦کيلومتري تهران و دو منزل مسکوني در تهران بود. با قناعت زندگي مي کرد. مي گفتند فقط دو دست کت وشلوار دارد و مازاد درآمد خود را صرف بيمارستان خيريه اي مي کرد که مادرش در تهران ساخته بود. مزرعه کشاورزي اش در احمدآباد نمونه بود. پس از جنگ دوم جهاني، براي تامين برق منزل خود يک دستگاه ژنراتور خريد که تنها عصرها و تا ساعت ٩ شب از آن استفاده مي کرد. روشنايي منزل او عمدا با نور شمع تامين مي شد. مظفرالدين شاه يک بار از املاک او ديدن کرد تا شبکه آبياري او را از نزديک ببيند.
بار ديگر احمدآباد
مصدق نام آشنا، در خلوت بي آشنا ١٠ سال در حصر ماند؛ در سال هاي حکومت محمدرضا پهلوي برگزاري مراسم بزرگداشت او از سوي حکومت وقت ممنوع بود تا تاريخ ۱۵ اسفند ١٣٥٧ كه يکي از بزرگ ترين گردهمايي هاي سياسي در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملي نفت بر مزار وي در احمدآباد برگزار شد. آيت الله سيد محمود طالقاني سخنران اين مراسم بود. «دکتر مصدق مجموعه اي است از سلسله حوادث و موج هاي قبل از خود و بعد از خود ما و شخص مخلص شما، با اين وضع حال و مزاجم که اينجا نشسته ام، اگر هر چه بگويم و هر چه به يادم هست با همه ضعف حافظه کافي نيست، شايد اگر هم سکوت کنيم و در انديشه فرو برويم و تذکرات گذشته را به ياد آريم، اين سکوت بيش از هزاران زبان گويا باشد و گذشته و وضع کنوني و آينده ما را ترسيم کند». به نوشته روزنامه اطلاعات يک ميليون نفر به احمدآباد رفتند.
□
روزنامه شرق ، شماره 2940 به تاريخ 28/5/96، صفحه 6 (سياست)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 16:31 توسط محمد تاجیک
|