دست هاي زخمي زنان نان آور
پاي درد دل كشاورزان مزارع باميه در حاشيه اسلامشهر
نيم نگاه
سيما 21 ساله، ساکن روستاي سيمون تند و تند باميه مي چيند. حرف زدن هم از سرعتش کم نمي کند. باميه ها را مي ريزد توي سبدي که به کمرش بسته. گاه مي ايستد وعرق از پيشاني اش مي گيرد و مي گويد: باميه تا ريزه به درد مي خوره، درشت که بشه، ديگه کسي طالبش نيست. اين بوته ها خار داره و زبره، دست بزني تا چند روز دستت مي سوزه
هاجر 60 ساله، در نظام آباد اسلامشهر زندگي مي کند. از 5 صبح اينجاست. همراه با همسرش محمد که کمي دورتر ايستاده. مي گويد: همه اين کار سختيه براي من. سن و سالي ازم گذشته. ديگه وقت کارم نيست. نمي تونيم کارگر بگيريم، آخه از کجا بياريم. زانوهام درد مي کنه. دکتر ميگه نبايد کار کني اما نميشه.همه درآمدمون همون يارانه است. پول آب، برق...
عاليه و مريم مادر و دخترند. اولين سالي است که باميه مي چينند. عاليه مادر مريم ايستاده و باميه ها را از شاخه جدا مي کند. اغلب باميه هايي که مي چيند درشت اند، همان ها که قبلاً گفته اند خريداري ندارد. با خنده مي گويد: روز اولشه. هنوز نمي دونه چکار بايد بکنه. اين بوته هاي کوچک باميه دمار از کمر آدم در مياره. کشاورزي همه اش دردسره.
تابستان براي هر کس يک جوري مي گذرد و به قول خودشان براي آنها هم خيلي سخت و عذاب آور. براي هاجر، سيما، عاليه، ليلا و... آنها که همه روزشان را مجبورند در مزارع باميه بگذرانند. همه روز يعني از 6 صبح تا 7 و8 غروب. روز براي آنها وقتي تمام مي شود که باميه ها روي هم تلنبار شده و آماده فروش باشند، همان وقت که آفتاب در حال غروب است.
بوته هاي سبز با گل هاي زرد چشم نوازي که ممکن است سرسبزي و زيبايي شان من و تو را به هيجان بياورد براي آنها چيزي جز خار و زخم دست ها نيست. باميه ها تا کوچک اند ارزش دارند، بايد زود بچيني شان. کمي که بزرگ شدند، ديگر کسي مشتري شان نيست وروي دستت باد مي کنند. براي همين براي چيدن بايد عجله کرد.
اين روزها باميه چيني شغل اصلي زناني است که در جنوب غربي پايتخت زندگي مي کنند. اسلامشهر وشهرک کاميونداران را که رد کني، مي رسي به يک جاده مشجر. آنقدر سرسبز و زيبا که دقايقي فراموش مي کني در تهران هستي. چند کيلومتري که در اين جاده پر دار و درخت پيش مي روي، مزارع باميه پيدا مي شوند. زمين هاي سير و تره فرنگي هم هست، اما کشت و زرع اصلي اينجا باميه کاري است. زنان ساکن در روستاهاي سيمون، لهک، خمارآباد و نظام آباد و... همه مشغول کارند. اگر در طول روز به اين روستاها سر بزني، تقريباً کسي را در خانه پيدا نمي کني. همه سر زمين اند.
بچه ها نخستين کساني هستند که مي بيني شان. پنج، شش بچه قد و نيم قد که در آلونک حصيري دم کرده اي از آفتاب تند صبح تابستان، دور هم نشسته اند. بازي مي کنند ومي خندند و پرسر و صدا سلام مي کنند. اين آلونک ها محل استراحت کشاورزان هم هست. زير سايه همين آلونک ها ناهار و شامي مي خورند. ناهار و شام که نه، به قول سيما، نان و پنيري، نان و ماستي. توي اين گرما که نمي شود غذاي پختني آورد، هرچه بياوري زود خراب مي شود.
سيما 21 ساله، ساکن روستاي سيمون تند و تند باميه مي چيند. حرف زدن هم از سرعتش کم نمي کند. باميه ها را مي ريزد توي سبدي که به کمرش بسته. گاه مي ايستد وعرق از پيشاني اش مي گيرد: «تابستون کابوسه براي من. مي دونم چه روزهاي سختي در انتظارمه. از 6 صبح ميام تا 8 شب. چاره چيه اما؟ تازه «دهقانيه» يعني نصف کاريم؛ نصف صاحب زمين، نصف ما که روش کار مي کنيم. هر چه بدن آخر کار معلوم مي شه. پارسال 6 ماه زحمت کشيديم 2 ميليون و 700 کلاً دستمون رو گرفت. وقتي کار ديگه نداري مجبوري. شوهرم سربازي نرفته، هيچ جا بهش کار درست و حسابي نميدن.
حالا فکر نکني اين پولي که داريم کار مي کنيم هم برامون مي مونه نه، چون قبلاً به ميدون پيش فروش کرديم و همه اش رو خرج کرديم.»
دستکش پلاستيکي زرد رنگش تند و تند لابه لاي بوته ها مي گردد: «باميه تا ريزه به درد مي خوره، درشت که بشه، ديگه کسي طالبش نيست. خار داره و زبره اين بوته ها، دست بزني تا چند روز دستت مي سوزه. بايد روزي يه جفت دستکش عوض کني.»
دستکش را از دستش بيرون مي آورد، زير دستکش پلاستيکي يک دستکش ديگر پوشيده اما با اين همه دستانش قاچ قاچ شده: «از بس دستم توي دستکش عرق مي کنه اينجوري مي شه.» جمع آوري باميه از بوته هاي کوتاه سخت ترهم هست؛ کمر سيما کاملاً خم مي شود، وقتي بلند مي شود، کمرش به سختي صاف مي شود: «خونه هم که مي رم تازه لباس بشور، غذا بپز...»
بچه هاي سيما دور و برش بازي مي کنند. سه سال ونيم و دو ساله اند: «اين بچه ها هم از صبح تا شب اينجا با من اسيرند يا توي آلونک اند يا اينجا کنارم. به خدا شوهرم افسردگي گرفته. با پدر شوهرم اينا زندگي مي کنيم و دائماً به ما ميگن برين از اينجا. چرا زن و بچه ات را هوار ما کردي؟ ما هم که نه پول پس انداز داريم، نه چيزي.» سيما در 14 سالگي با شوهر 17 ساله اش ازدواج کرد. او آرزو دارد زندگي بچه هايش مثل او نباشد و مجبور نشوند آنقدر زود ازدواج کنند. دوست دارد درسشان را بخوانند، سربازي بروند و خانه داشته باشند و بعد به فکر تشکيل خانواده بيفتند.
هاجر 60 ساله، در نظام آباد اسلامشهر زندگي مي کند. از 5 صبح اينجاست. همراه با همسرش محمد که کمي دورتر ايستاده: «همه اين کار سختيه براي من. سن و سالي ازم گذشته. ديگه وقت کارم نيست. نمي تونيم کارگر بگيريم، آخه از کجا بياريم. زانوهام درد مي کنه. دکتر ميگه نبايد کار کني اما نميشه. همه درآمدمون همون يارانه است. پول آب، برق... مجبوريم ديگه مجبور. بيا خونه مون رو ببين توي يک زير زمين زندگي مي کنيم مثل زندان. اصلاً معلوم نيست با اين همه زحمت، چيزي هم برامون بمونه يا نه؟ زمستون قرض مي کنيم و تابستون هم کار مي کنيم و قرض زمستون رو مي ديم. تا حالا 3 ميليون و 500 از ميدون گرفتيم، تازه يک ميليونش رو پس داديم.» محمد شوهر هاجر از بي آبي و بدي خاک هم گلايه دارد؛ اينکه خيلي ازبوته هاي باميه قبل از چيده شدن مي سوزند. گوشه اي از خاک را که بوته هاي زرد روي هم افتاه اند نشانم مي دهد: «من و هاجر پير شديم ديگه 5 کيلو بار هم نمي تونيم روي دوشمون بگيريم.» محمد و هاجر از اهالي قديمي روستاي سيمون اند، همان روستاي حاشيه اي که چندي پيش بازسازي شد: «اون همه سختي سيمون را کشيديم اما گفتند چون ازآنجا رفته ايد خونه شامل شما نميشه! ما مونديم و اين زير زمين و اين همه سختي.» هاجر در آلونک حصيري زانوهاي برآمده و کبودش را نشانم مي دهد.
عاليه و مريم مادر و دخترند. نخستين سالي است که باميه مي چينند. ساکن خمارآبادند. عاليه مادر مريم ايستاده و باميه ها را از شاخه جدا مي کند. اغلب باميه هايي که مي چيند درشت اند، همان ها که قبلاً گفته اند خريداري ندارد. مريم براي مادرش توضيح مي دهد آنها را نچيند با خنده مي گويد: «روز اولشه. هنوز نمي دونه چکار بايد بکنه. اين بوته هاي کوچک باميه دمار از کمر آدم در مياره. کشاورزي همه اش دردسره.» مريم هم دو فرزند دارد؛ يک پسر يک ساله و و يک دختر 5 ساله. مي گويد بچه ها چندان اذيتش نمي کنند. اينجا بچه زياد است و باهم سرگرم بازي مي شوند. بچه هايش در آلونکي بازي مي کنند که از ما فاصله زيادي دارد. مريم بيش از اندازه لاغر است، طوري که مانده ام چطور با اين جثه نحيف از عهده اين همه کار بر مي آيد. زير آفتاب تند خيس عرق است. مهم ترين دغدغه اش آينده بچه هاست؛ اينکه زندگي خوبي داشته باشند و مدرسه و دانشگاه بروند: «اصلاً دوست ندارم بچه هايم کشاورزي کنند. باميه زياد سختي دارد.»
ليلا 50 ساله از اهالي ده لهک است. روستايي حاشيه اي همان نزديکي هاي زمين هاي باميه. چشمانش سرخ سرخ است. چادر گلدارش را روي زمين پهن کرده و رويش نشسته. مي گويد زمينشان را تازه با گوگرد سم پاشي کرده اند و دمار از روزگارش درآمده: «باميه چيدن سخته، من هم ديگه نمي کشم.خيلي هوا گرمه. جوون بودم، بيشتر توان داشتم اما چاره اي نيست. باز همين کار تابستون باعث مي شه زمستون رو بکشونيم. بچه ها همه سر و سامان گرفتن اما خودم و شوهرم که درآمدي نداريم. اين لهک هم که ديدي چه وضعي داره؟ نه آب درست و حسابي داره نه گاز. به خدا، سخته خيلي. کاش لهک رو براي ما بسازن مثل سيمون.»
ليلا و چند زن ديگر راهي آلونک هاي کنار زمين شده اند. مي روند ساعتي در سايه استراحت کنند، نفسي بکشند، جاني دوباره بگيرند و دوباره برگردند سرکارشان. جلوي آلونک پر است از دمپايي هاي پلاستيکي و چادرهاي گلدار. رقيه که مي بيند نگاهم روي دمپايي ها و چادرهاست، برايم توضيح مي دهد: «باميه چيدن نفس آدم رو مي گيره، طفلي ها حتي حال ندارند چادرها رو از روي زمين بردارند.» رقيه هندوانه کوچکي را از بوته جدا کرده و به سمت آلونک مي رود تا دورهم ناهار امروزشان را بخورند.
□
روزنامه ايران، شماره 6548 به تاريخ 31/4/96، صفحه 9 (گزارش)

